تبلیغات |
روزهای عاشقی
به نام آنكه یكتای عالم است ، بندگی اش افتخار من آدم است
|
مینویسم برای تو برای تو كه با آمدنت دگرگون گشت دنیای من،برای تو كه وجودم از عشق پاكت سرشار گشت،برای تو كه مظهر صداقت و عشقی، برای تو كه به اندازه كل دنیا می ارزی، برای تو كه نیمه ای از من و در منی، برای تو كه هدیه ای از خداوندی، برای تو كه هر چی ازت بگم كمه،آره خود تو مهسای من، عشق من دنیای من هستی من همدم من همنفس من همسر من... ... من تو را دوست دارم، بخاطر تمام خوبی هایت ... دوستت دارم چون از روحم سرچشمه گرفته ای ... دوستت دارم چون تو را در روشنایی یافته ام ... دوستت دارم چون تو را شناخته ام و زیبایی های وجودت را دیده ام ... دوستت دارم چون با تو به بینایی رسیده ام ... دوستت دارم چون همیشه برایم یقین هستی و سرچشمه ی صداقت و صمیمیت ... دوستت دارم چون هر چه می نوشمت تشنه تر می شوم ... دوستت دارم چون هر چه می گذرد برایم نوتر می شوی ... دوستت دارم چون تشنه ی محو شدن در توام ... دوستت دارم چون در تو پناه می جویم ... دوستت دارم چون تو را « همزبانی در سرزمین بیگانه » یافتم ... و دوستت دارم چون تو تو هستی، همدم نازنینم، عشق خود خودم همیشه ... ... زیبای مهربون و دوست داشتنیم، برات تنی همیشه سالم و دلی همیشه خوش آرزو می کنم ...
واقعا این روزا دیگه حال و هوای نوشتن ندارم ...خیلی خستم...مغزم درد می كنه...نمیدونم دنیا چرا اینطور شده...كاش همه چی خوب باشه...توكل به خدا....
من دیگه غربت نمیخوام عشق و با حسرت نمیخوام صدای هق هق و گریه کنج این خلوت نمیخوام هر جایی که درد زیاده قلبم اونجا خونه کرده غم و مهمون کرده زود خوشی رو روونه کرده
سردار قلب خویشم در جنگ نابرابر تنها قشون خود را تسلیم کرده بودم وقتی تو گریه کردی من اصل گریه بودم من سهم گریه ات را تقسیم کرده بودم از عشق معبدی را ترسیم کرده بودم هر شب کنار عکسش تعظیم کرده بودم.... چه بی اندازه می خوامت چقد زود عاشقم کردی امروز زادروزت بانوی من ... خواستم با جشنی كه برات میگیرم سورپرایزت كنم اما مثل اینكه راهمو اشتباه رفتمم اما به هر حال جشن كوچیكیرو با دوستامون داشتیم كه خوب بودد به امید اینكه زادروز 100 سالگیت
دلم میخواهد بگریذم از اینجا...دلم گرفته است از دیوارهای اینجا....آسمان بدجور گرفته است این روزها اینجا...به گمانم دلم هوای گریه دارد اینجا....دلم پر است از شکوه های حزن آلود اینجا...دلم شکسته است از دوستان دست ٱلود اینجا...ذهنم پر است از حرفهای مردمان اینجا...از وعده های سر خرمن اینجا....چشمانمسیر است از دیدن مگسان دور شیرینی اینجا.....از آدم های رنگارنگ کاغذی اینجا...از نامردی و ریا,دوریی و جفای مردمان اینجا....اینجا همانجاست,همانجاکه روزی دوست داشتم باشد اینجا...
باز هم روزها ننوشتم.....این روزا خیلی خستم خیلی زیاد....درگیر خیلی کارام...الانم تو راه چالوسم برای همایش شرکت ال جی.....حالم اصلا خوب نیست...دیروز بازم حالم بد شد و بعد بحث با دوستام سر کار همایش دانشگاه قلبم درد گرفت و دوستام بردنم درمانگاه....خدا به خیر کردش....سعی میکنم بتونم باز هم بنویسم....
شب بغض داردقلم بغض دارد" من " ... بغض دارمرفیقِ من بغض داردکودکم بغض دارددستهایِ مردِ همسایه بغض داردآشپز خانه ی مادرم بغض داردپشتِ لبخندِ " تو " بغض کمین داردجمعه ... هفته به هفته ... غروبش بغض داردکفر نیست ... ولی انگارخودِ خودِ خودِ خدا هم بغض داردآیندگان چه خواهند گفت ؟وقتی ببینند تمام شعرهایِ ما بغض دارند ؟
این روزها گویا خسته ای موهای سیاهت را کوتاه کرده ای کم می خندی بهانه میگیری صدایت میزنم جز سکوت کلامی برایم نداری با این حال هنوز بانوی منی بانوی من که موهای سیاهش را کوتاه کرده در ٱغوش میگیرمت میخندم حرف میزنم بانوی من که این روزها فقط کمی خسته است اما بانوی منی
زیاده خواه نیستم
جاده ی شمالی
یک کلبه ی جنگلی
یک میز کوچک چوبی
با دو تا صندلی
کمی هیزم
کمی آتش
مهِ جنگلی
کمی تاریکیِ محض
کمی مستی
کمی مهتاب
برای حال بیشتر ...
بوی یارو
بوی یارو
بوی یار
آی خدا جوون شکرت شکرت شکرت
پارسال همچین روزی بود که تو به من جوام.مثبت برای آغاز سفر زندگیمون دادی,الان یک.سال گذشت,امروز خیلی خوب بود با همدیگه با مامی و مرجان و عمع رفتیم لاهیجان,خیلی خوش گذشت یه خاطره توپ,آخ کی میشه سالگرد ازدواجمون جشن بگیریم,خدایا مارو به هم برسون,خیلی دوست دارم نازنینم و از اینکه کنارمی خیلی خوشحالم و.به خودم می بالم,دوست دارم بی نظیرم بوووووووووس
سلام نزدیك یك ماه كه ننوشتم برات.. آره...عید اومد و رفت...امسال عید و سال نو برام خیلی بد بود و تو میدونی چرا...نمیخوام خاطرات این ماهی كه گذشت مرور كنم یا بنویسم...اما خب فقط میدونم هم خوب بود هم بد..هم نا خوش بودیم هم خوش همه روزاش گذشت حتی سالگردمون...حتی روزی كه برا اولین بار به من دروغ گفتی.... ولی من می خوام همشون فراموش كنم..آره میخوام زندگی شادی بسازم و از غم فرار كنم...دو ریز دیگه سالگرد رسمی ما هستش..یك سال از با هم بودنمون گذشت..در سالی كه گذشت كه مهمم نیست چطور...مهم اینه كه هنوز عاشقت هستم و حتی بیشتر از قبل..هنوز دوست دارم و هنوز میپرستمت...تو تمام دنیای منی.. تو این یه سال من خیلی چیزا یاد گرفتم..تو برام یه نماد شدی ،نماد یه انسان عاشق،كه حاضر برای همدمش هر كاری كنه...درسته خیلی جاها ظاهری بود یا درست انجام نمی شد،یا یه مدت انجام میشد بعد دیگه خبری نبود اما در كل تو تغییرات زیادی كردی...خیلی جاها از من بزرگوارتر و عاشقتر بودی..خیلی جاها برای حفظ رابطمون تلاش بیشتری كردی و... خاطرات خوب و بدمون زیاد بود اما چه خوب چه بد همش خاطرات خوب و خوش شد...ئعوا گرفتیم قهر كردیم به پر و بال هم زدیم و هزارتا كار دیگه ...ما یه سال پشت سر گذاشتیم یه سالی كه برا من خیلی مهم بود ..بازم میگم چون خیلی چیزا یاد گرفتم و به مفهوم زندگی مشترك بیشتر پی بردم...وای خدا من چقدر خوشبختم كه بهترین انسانت رو برای من فرستادی.... من ازت خیلی ممنونم كه باز هم كنار هم هستیم و عاشقانه زندگی میكنیم...مهمترین چیز اینه كه ما همدیگرو دوست داریم... به امید كنار هم بودن زیر یك سقف... توكل به خدا.. بسیار دوست دارم..همسفر من كاش می شد آزاد بودعزیزم خودتم میدونی این روزها خیلی بد میگذره به من ..... كاش روز موعود وجود داشتامروز خیلی شاد بودم روزی بود كه ما ماهگرد11 جشن میگرفتیم...زود تر از روزش ....قرار بود با دوستم كه به تازگی با یك نفر آشنا شده بود كه تو خوب میشناسیش بریم شام بیرون...رفتیم اما....باز هم پی بردم كه رفیقان از دشمنان بدترند و به همین سادگی روزمون خراب شد...این روز ها حتی توانایی فكر كردن برای نوشتن ندارمسال ها از مرگ گریزان بودم اما اكنون بی صبرانه در انتظار رسیدنش هستم...این تقصیر تو نیست این به گفته تو از مشكل خودم با خودم هستش..........
وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز منه دلم ازت جدا نشد نفس تو رو نفس کشید یه سال از این دوری گذشت قصه به آخر نرسید به آرزوی دیدنت هفته به هفته نو شدم جمله ی باز میبینمش وعده ی من شد به خودم تو داری از راه میرسی زمستون از پا در میاد هوای امشبم با فکرت خرابه بدون تو خورشید محاله بتابه تو فانوس شب های بیداریم باش نجاتم بده واسه گریه کردن به پای تو دیره یه جوری شکستم که گریت بگیره همین امشب از حال من با خبر باش نجاتم بده صداش از جنس بارونای هر روزه دلش وقتی که دلتنگم نمی سوزه چرا بی طاقتی هامو نمی دونه کسی که رو چشمام چشماشو می دوزه بیا دنیامو عاشق کن به دنیایی که شیرینه می دونی روزگار من تو باشی بهتر از اینه خلاصم کن از این هفت سین که رنگ آب و آتیشه داره مثل تو تنهایی یهی جوری عادتم میشه |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |